|
هوا گرم است.علی و محمد روزهای آخر سربازی را میگذرانند.محمد به علی گفت:
سربازی ما تمام شد،ولی دوستی ما باید ادامه یابد.من امکانات زیادی ندارم که
که وقتی آمدی آبادان،بتوانم از تو پذیرائی کنم اما میتوانم وقتی که خواستی ازدواج
کنی،همسرخوبی برای تو پیدا کنم.علی هم به او میگوید:باشدووقتی تو آمدی تهران
من میتوانم کارخوبی برای تو پیدا کنم.
چند ماه بعد....
علی تصمیم به ازدواج میگیرد پس به آبادان میرود و به دوستش محمد میگوید.محمد هم تمام دختران
فامیل و آشنارا به علی نشان میدهد ولی علی از هیچکدام خوشش نمی آید.به محمد میگوید: تو به
قول خودت وفا کردی اما من از هیچکدام خوشم نیامد.درهمین لحظه دختری وارد خانه محمد میشود
که نظر علی را به خود جلب میکند.علی موضوع را با محمد در میان میگذارد....ودر حالی که این دختر
نامزد خودش بود،او را به عقد علی درآوردوبه او چیزی نگفت.
مدتی گذشت....
محمد معتاد شد.مادرش به او گفت:تو که معتاد شدی و نامزد خود را به عقد دوستت درآوردی.لااقل بلند
شو و به تهران برو. حالا نوبت علی است که به قول خود وفا کند و برای تو کار پیدا کند.محمد به تهران
آمد.به درخانه علی که رسید،زنگ خانه را زد.علی گوشی را برداشت ولی وقتی محمد خود را معرفی
کرد،او گفت:من کسی را به چنین اسمی نمی شناسم.محمد با خود فکر کرد چون معتاد شده و
صدایش تغییر کرده،علی او را نشناخته است،پس دوباره زنگ زد ولی باز هم علی به او اهمیت نداد و
در را به روی او باز نکرد.محمد با ناامیدی به سوی پارکی که در نزدیکی خانه علی بود،رفت و به روی
نیمکت نشست....محمد در حال فکر کردن بود که دید چند نفر به او نزدیک می شوند.ازآنهاخواست که
به او کمک کنند و آنچه راکه برای او گذشته بود برای آنها تعریف کرد.آنها مقداری پول به او دادند ورفتند.
محمد با خود فکر کرد که بهترین کار این است که به حمام برودو سر و وضع خود رامرتب کندو به آبادان
بازگردد.که وقتی مادرش او را دید،نفهمد که علی در حق او نامردی کرده و او را تنها گذاشته است....
بعد از اینکه از حمام بیرون آمد،ماشینی در مقابل پایش توقف کرد.راننده ماشین که زنی مسن بود،از
او خواست که سوار ماشین شود تا با او صحبت کند.محمد دعوت او را پذیرفت و سوار ماشین شد.
زن اول خودش را معرفی کرد و گفت:من خانم کمالی هستم.میشود شما هم خودتان را معرفی
کنید.و بعد از اینکه محمد خود را معرفی کرد،خانم کمالی از او پرسید:شمابرای کاربه تهران آمده اید؟
محمد درپاسخ گفت:بله.خانم کمالی گفت:من برای شما کار خوبی سراغ دارم و اورا به یک فروشگاه
لباس برد.محمددر آنجا شروع به کار کرد.و روز به روز کار آنها بهتر شد.به طوریکه چند شعبه دیگر در
جاهای مختلف شهر زدند.و اینها به خاطر رفتار خوب و درستکاری محمد بود.
بعد از مدتی محمد از دختر خانم کمالی خاستگاری کرد و خانم کمالی وقتی پیشرفت و درستکاری
محمد را دید،با ازدواج آنها موافقت کرد.
...........
روزی محمد با نامزدش به یک مراسم شب نشینی رفت و در آنجا علی و همسرش را دید.ولی به
آنها توجهی نکرد.وقتی که پیک شراب را آوردند،بلند شد و گفت:ساقی اول من.
پیک اول برای سلامتی رفیقی که نارفیقی کرد .
پیک دوم برای سلامتی مردهائی که به من کمک کردند.
پیک سوم برای سلامتی زنی که به من کارداد و دختر خود را به عقد من درآورد.
علی که متوجه شد منظور محمد به اوست،بلند شد و گفت:ساقی دوم من.
پیک اول برای سلامتی رفیقی که نارفیقی نکرد.
پیک دوم برای سلامتی مردهائی که من فرستادم تا به تو کمک کنند.
پیک سوم برای سلامتی زنی که مادر من بود و دختری که خواهر من بودو به عقد تو درآمد.
پایان
|